شبکه چهار - 4 مهر 1404

آنانکه هیچ "دفاعی" را "مقدس" نمی‌دانند (اعتیاد به مذاکره با دیکتاتور، تحقیرآمیز و بی‌حاصل)

نشست (هشت سال "دفاع مقدس"، ذخیره "قدرت ملی")

بسم‌اللّه الرحمن الرحیم

نقش نسل شما به لحاظ تاریخی مثل نقش نیروهای موج دوم عملیات‌ها زمان جنگ هست. در زمان جنگ معمولاً یک نیروی خط‌شکن وارد عمل می‌شد، خط را می‌شکست، شهدایشان را می‌دادند، پیروزی‌هایشان را به دست می‌آوردند، نبردهای سخت انجام می‌دادند و مستقر که می‌شدند، موج دوم بعد این‌ها می‌آمد و از این‌ها عبور می‌کرد، تا عمق دشمن جلوتر می‌رفت. الان شما از لحاظ سنی نقش آن موج دوم را دارید.

این گام اول همان‌طور که انقلاب نظام‌سازی و تمدن‌سازی، گام اول و دوم داشت، گام‌های بعد هم ان‌شااللّه خواهد داشت، در نبرد نرم‌افزاری و سخت‌افزاری، آن نسل قبل از شما که چند ده هزار شهید دادند. حالا بعضی‌ها پیر هستند مثل ما، آن‌ها را نمی‌گویم بقیه اکثراً جوان‌ها هستند. زیر باران ترکش و آتش پاسداری کردند. شما نسل سوسول هستید. فرق می‌کند کسی که در هر عملیات یک تیکه از بدنش کنده شده، بعد از هفت- هشت تا عملیات هم به شهادت رسیده است. کسانی در کوره خطر و درگیری اصلا بالغ شدند. باران آتش و ترکش و این‌ها... آن موج اول، نسل اول، آن‌ها این‌جوری فرمانده شدند. یعنی از رزمنده تک‌تیرانداز، از یک بسیجی ساده می‌آمد از آنجا شروع می‌شد. پنج- شش تا عملیات ترکش می‌خورد، خاک، گرسنگی، تشنگی، مصیبت، رفقایش می‌ماندند. ما در یک عملیات مجروحی دیدیم که دستش قطع شده بود، دست خودش را بر‌داشت و عقب رفت! ما در فیلم‌ها دیده بودیم اما واقعی‌اش را ندیده بودیم. آن زمان یک سختی‌هایی داشت و عمدتاً هم نبرد سخت‌افزاری بود. منتهی نبرد سخت‌افزاری بدون پشتوانه نرم‌افزاری امکان ندارد. یعنی تا از درون، یک نسل قوی، قلب‌های قوی، ذهن‌های هوشیار و مشرف نباشد، آدم برای چی مقاومت کند؟ انگیزه مقاومت از کجا می‌آید؟ انگیزه، نرم‌افزاری‌ است نه سخت‌افزاری. مجهزترین تسلیحات باشد، اندیشه و انگیزه نباشد، تهش مجهزترین ارتش می‌شود. یعنی سلاح‌ها و چیزهایی که آن‌ها وارد کردند میلیاردها، اصلا انبارهای اسلحه جهان هستند. ولی این‌ها اصلا جنگیدن بلد نیستند، اصلا انگیزه کو؟ اندیشه کو؟

ما در دهه شصت اندیشه و انگیزه داشتیم، اسلحه نداشتیم. ولی پیروز شدیم. الان الحمدللّه اسلحه و امکانات و تخصص و همه ‌چیز هست یعنی اصلا قابل مقایسه با آن موقع نیست، حالا الان باید مراقب باشیم اندیشه و انگیزه را از دست ندهیم. اندیشه که چه خبر است و چرا؟ ما چه‌ می‌کنیم و چرا؟ این می‌شود اندیشه. آن وقت این اندیشه منشأ انگیزه می‌شود که هرکسی هر فعل و انفعال اجتماعی که انجام می‌دهد بگوید یا نگوید، در درون ذهن خودش یک پرسش هست که آیا انجام این کار می‌ارزد؟ آن وقت باید از او پرسید که به چه معنا می‌ارزد؟ یعنی هرکس می‌گوید می‌ارزد، باید بگوید ترازوی تو چیست؟ با ترازوی مادی، گاهی ممکن است بیا‌رزد گاهی نیا‌رزد. با ترازوی توحیدی، چرا، همه ‌چیز هم فدا بشود می‌ارزد. این پرچم انبیاء هست که دوباره در دنیا بالا رفته و باید بالا بماند. با هزینه خیلی سنگینی این پرچم بالا رفت. چند قرن است یعنی شهدای این نهضت فقط شهیدان انقلاب و جنگ ما نیستند که بگویید مثلا ۲۰۰- ۳۰۰ هزار فقط بودند. صحبت میلیون‌هاست در طول تاریخ یعنی چندین قرن دارد تلاش می‌شود. مبارزه می‌شود. هیچ جا نمی‌شد قدرت را از دست این‌ها گرفت اما این دفعه شد. حالا دیگر باید مراقب باشیم: یک) انحرافات نرم‌افزاری، دو) آسیب‌پذیری سخت‌افزاری به وجود نیاید. این دژی که فتح شد دیگر نباید دست دشمن بیفتد. دژهای بعدی را باید از دست آن‌ها خارج کرد چنان‌که دهه ۵۰ ایران از دست این‌ها آزاد شد. دهه ۹۰ منطقه از دست آن‌ها بیرون آمد. یعنی عراق، یمن تا لبنان، افغانستان این‌ها از توی حلقوم و هضم رابع دشمن این‌ها بیرون کشیده شد. این کار خیلی بزرگی بود. ما قوی هستیم. به‌خاطر فداکاری‌هایی که در گام اول صورت گرفت. حالا آن موقع هیچ‌ چیز قراردادی نبود و همه ‌چیز واقعی بود. یعنی امتحان و گزینش‌ آن در معرکه بود. یک بچه‌ای دهاتی از پشت کوه می‌آمد. دو- سه تا عملیات بسیجی شرکت می‌کرد می‌درخشید، می‌فهمیدند این بچه، این آدم کارگری بوده است، کشاورزی بوده است، شاگرد نانوا بوده است، شوفِر تاکسی بوده است. آدم شجاع و نترسی است. دوم این‌که قدرت رهبری دارد، قدرت مدیریت و فرماندهی دارد. می‌تواند هم اندیشه و هم انگیزه به نیروهایش بدهد. قدرت پیش‌بینی دارد، تشکیلات سرش می‌شود، خطر هم نمی‌فهمد. ما ما موقع عملیات‌ها می‌رفتیم مُرده‌خوری! به قول یکی از این بچه‌ها می‌گفت شماها مُرده‌خورید. یکی از بچه‌های سپاه، بچه‌های فرماندهان مسئولین لشکر ما که الان نمی‌دانم کجاست. این وقتی جنگ تمام شد ما با اتوبوس داشتیم از اهواز مستقیم می‌آمدیم، قطعنامه را عراق قبول کرد و از منطقه شلمچه ما مستقیم داشتیم مشهد می‌رفتیم. در راه خاکستر یأس... با این‌که پیروزی بود، دشمن را بیرون کرده بودند ولی از لحاظ روحی ما احساس پیروزی نمی‌کردیم. چون می‌خواستیم صدام را هم پایین بکشیم نشد. بخشی از مسافرهای اتوبوس مردم معمولی بودند. مثلا یک‌چهارم آن‌ا بچه‌های رزمنده بودند داشتیم برمی‌گشتیم، بقیه مردم معمولی بودند. دو- سه تا بدحجاب هم در اتوبوس بودند، می‌خواستند بگویند هیچ اتفاقی نیفتاده است، چون بعضی‌ها فکر کردند ما قطعنامه را قبول کردیم، گفتند کو پس می‌گفتید صدام را اعدام می‌کنیم؟. شروع می‌کردند مسخره کردن مثل منافقین صدر اسلام که قرآن هم می‌فرمایند. او یک دفترچه نوحه‌ای داشت درآورد و به همه مسافرها می‌گفت من می‌خوانم همه جواب بدهید. می‌خواست همه را انقلابی کند! اصلا صدایش صدای خوبی نبود. معلوم بود این فقط می‌خواهد بگوید که ما هستیم. از اهواز تا مشهد این همین‌طوری هی خواند، یعنی هر وقت نفسش تازه می‌شد می‌خواند. این شوفر اتوبوس از این بچه‌ سوسول‌ها بود که اصلا نه نماز می‌خواند نه هیچی. اول که این شروع کرد، از نیم ساعت قبل از اذان می‌گفت که آقای راننده! وسط بیابان هم که هستیم اول از همه نماز جماعت بخوانیم. این شوفر هم برگشت یک نگاهی کرد، گفت برو عمو بشین جانماز آب نکش! ولی این رفیق ما کاری کرد که وقتی مشهد رسیدیم این شوفِره یک دستش به فرمان بود با یک دستش هم سینه می‌زد. گفتیم تازه اصلاً صدایت هم خوب نیست ما خسته شدیم چه برسد به بقیه. گفت نه پرچم انقلاب بالاست.

یک تعبیری ایشان داشت، می‌گفت پاسدارها و حزب‌اللهی‌ها و آخوندها، این‌ها سه دسته هستند: سفیدپوست و سرخ‌پوست و سیاه‌پوست. می‌گفت سیاه‌پوست‌هایش ما هستیم یعنی خودش. می‌گفت من از اول جنگ تا آخر جنگ اینجا بودم، هر وقت می‌روم مشهد خانه‌مان، بچه‌هایم من را نمی‌شناسند، می‌روند به مادرشان می‌گویند مامان آقای فلانی آمد! یک آقایی آمد! می‌گفت این‌جوری. شش ماه شش ماه بچه‌هایم کوچک! خاوم ما هم هر وقت ما می‌رفتیم از ما رو می‌گرفت! چند روزی طول می‌کشید تا باز با هم محرم بشویم. از بس همدیگر را نمی‌دیدیم. گوشه سقف خانه‌مان هم تار عنکبوت می‌بست، کسی نبود پاک کند. ما از اول تا آخر جنگ در منطقه بودیم و هر روز می‌گفتیم روز آخر است.

به ما گفت یک عده مثل شماها سرخ‌پوست هستید. پشت جبهه دارید درس می‌خوانید، زندگی‌تان را می‌کنید، موقع عملیات‌ها می‌آیید اگر شهید شدین که زدید و رفتید، اگر هم نشدید باز می‌روید زندگی‌تان را می‌کنید! یک عده هم حزب‌اللهی‌ها و پاسدارها سفیدپوست هستند، آخوندهای سفیدپوست. این‌ها یا در منطقه نیستند یا خط مقدم‌شان اهواز است. در هیچ عملیاتی ما این‌ها را ندیدیم. بعد می‌گفت بدبختانه تکلیف سیاه‌پوست‌ها را باز این سفیدپوست‌ها تعیین می‌کنند. در جنگ که اصلا کسی درجه نداشت. تنها جنگ در دنیا که در جنگ کسی درجه نداشته، بعد جنگ درجه داده‌اند ما بودیم. یعنی همه جنگ‌های دنیا با درجه بوده است. کی رئیس است کی فرمانده است کی نیست. این دوره الان، دوره سفیدپوستی است. نه این‌که شماها سفیدپوست باشیم. دوره سفیدپوستی است. آن دوره دهه ۶۰، دوره سرخ‌پوستی و سیاه‌پوستی بود ولی از یک جهت دیگر الان خیلی سخت‌تر از آن موقع است. من معتقد هستم الان اوضاع پیچیده‌تر است. از یک جهاتی از آن موقع سخت‌تر است چون خطر فیزیکی و سخت‌افزاری از آن موقع کمتر است. آن موقع ما هر روز نمی‌دانستیم فردا واقعا جمهوری اسلامی هست یا نیست. یعنی ماهی نبود که ترور نشود، یا در جبهه کاری بشود، داخل استان‌ها جنگ‌های تجزیه‌طلبی، خطر کودتا، تحریم، و... یکی از رفقای ما که شهید شد، می‌گفت فلانی توی خانه نشسته‌ام، تیرآهن از روی ماشین می‌افتد پایین، یک صدایی می‌آید، فکر می‌کنم کودتا شده است. یعنی این‌قدر منتظر بودیم! دهه شصت واقعا همه منتظر بودند که یک ماه آرامی کی پیش می‌آید که ما هی احساس خطر از ناحیه دشمن در داخل و خارج نباشد. هر روز آن جهاد بود! الان آن خطر کمتر شده است. این جبهه جهانی‌تر شده است. قدرت سخت‌افزاری بیشتر شده است، از این جهت بهتر است و خیلی راحت‌تر است. اما از جهت نرم‌افزاری هرچی از صدر انقلاب دورتر می‌شویم، کار سخت‌تر می‌شود و این طبیعی هم هست. نسل عوض می‌شود. هم نسل این‌طرف، هم نسل آن‌طرف، هم نسل بی‌طرف و خاکستری که ممکن است جذب هر طرفی که قوی‌تر کار بشود.

اسلام از لحاظ کمّی در جهان الان پیش‌رونده‌ترین دین است. همین الان که ما با هم صحبت می‌کنیم از هر چهار انسان یک نفر مسلمان است. یعنی یک‌چهارم بشریت کره زمین مسلمان هستند. الان مسلمان‌ها بیشتر شده‌اند. به لحاظ شناسنامه‌ای دین دوم است. در چند دهه آینده دین اول جهان می‌شود. یعنی تا چهل- پنجاه سال دیگر، بیشترین جمعیت کره زمین مسلمان هستند. چندین کشور غیرمسلمان در غرب و شرق عالم پنجاه سال دیگر از لحاظ کشور اسلامی جمعیت می‌شوند. یعنی با همین شیوه‌ای که الان داریم پیش می‌رویم، مثلا فرانسه، دانمارک، و... همه این‌ها اکثریت مسلمان‌ها می‌شوند. اصلاً ساختار کمّی دین شناسنامه‌ای البته عوض می‌شود. همین فرانسه و دانمارک و چندین کشور جزو کشورهای مسلمان می‌شوند.

حالا شما این تیم‌های فوتبال کشورهای اروپایی را در همین مسابقه‌های المپیک و جام جهانی می‌بینید اصلاً هیچ ‌کدام اروپایی نیستند. همین تیم آلمان، فرانسه، انگلیس، این‌ها اغلب یا سیاه‌پوست هستند یا از کشورهای شرقی هستند، این‌ها از آنجا که نیامده‌اند، اهل همان کشور هستند. به لحاظ کمّی هرچی جلوتر می‌رویم اوضاع بهتر می‌شود. بیشترین مسلمانان جهان در شرق آسیا هستند که اصلا این‌ها با جهاد و جنگ و مسائل سیاسی مسلمان نشده‌اند. اسلام از این منطقه ما غرب آسیا شروع شد. دورترین نقطه به مرکز اسلام یعنی همین اندونزی و مالزی الان بیشترین جمعیت مسلمان جهان را دارد؛ و این نشان می‌دهد اسلام در طول تاریخ با نرم‌افزارش پیشرفت کرده است بیشتر نه با سخت‌افزارش. چون آنجا که اصلا جنگی نشده است. اندونزی، پاکستان، هند، بنگلادش، بیشترین مسلمانان جهان در شرق آسیا هستند. بعد از آن در شمال آفریقا است: نیجریه و مصر،. الجزایر، سودان.

بیش از چهارصد میلیون شیعه داریم. می‌خواهم اول بگوییم از لحاظ کمیّ وضع چیست؟ بعد ببینیم مسئله اصلی ما کمیت است؟ از یک جهاتی بله. یا کمیت نیست؟ کیفیت مسلمانی است.

نزدیک ۳۰ کشور جهان دین رسمی‌شان اسلام است. کمتر از سی تا کشور مسلمان. پنجاه و خورده‌ای کشور مسلمان داریم، دین رسمی‌شان را در قانون پذیرفته‌اند که اسلام باشد. حالا دو تا آماری که اعلام کرده‌اند این را هم عرض می‌کنم، این‌ها مهم است. یکی این ‌که می‌گوید با این‌که بیشترین جمعیت جهان مسیحیان (مسیحی کاتولیک) هستند ولی بیشترین جمعیت واقعا مذهبی که به مذهب خودشان معتقدند و به آن جدی عقیده دارند و به احکام آن بخصوص نسل جوان عمل می‌کنند، مسلمان‌ها در جهان هستند نه مسیحی‌ها. مسیحی‌ها غالباً فقط شناسنامه‌ای هستند. بنابراین بیشترین جمعیت واقعا مذهبی در دنیا همین الان باز هم مسلمان‌ها هستند. و سریع‌ترین دین در حال رشد، اسلام است. در اسلام هم سریع‌ترین مذهب در حال رشد تشیع است. همه این‌ها خبرهای خوبی است. تعداد شیعه هم که یک زمانی یک اقلیت بسیار کوچک سرکوب شده سیاسی بوده است، الان بیش از چهارصد میلیون از دو میلیارد می‌گویند شیعه هستند. حالا بعضی‌ها می‌گویند پانصد میلیون. یعنی چی؟ یعنی یک‌چهارم و یک‌پنجم مسلمین هم شیعه هستند. این جمعیت خیلی بالاست. یک اقلیت کوچک سرکوب شده بود.

از آن طرف، هدف بیشترین جنگ‌ها و اشغالگری‌ها، کشتار، قتل عام مسلمان‌ها هستند. بیشترین کشته‌ها و قربانیان را در جهان مسلمان‌ها دارند می‌دهند، یعنی دائم یا بین مسلمین درگیری می‌کنند یا به مسلمین حمله می‌کنند. همین سازمان ملل گفت از وقتی که صدام رفته تا الان، بیش از یک میلیون عراقی مفقودالاثر هستند. یعنی اصلاً نه کشته شده‌اند و نه مهاجرت و فرار از کشور هستند، نه معلول هستند، نه چی، اصلام فقود هستند. یک میلیون عراقی معلوم نیست کجا هستند! این‌ها کشته شده‌اند، هستند، نیستند، چه‌جوریه؟

در حوزه سخت‌افزاری آن دوران وضعیت ما چگونه بود؟ حالا شما خودتان را نبینید، به آن نیرویی فکر کنید که فردا می‌خواهد بجنگد، مثلاً فردا شما مسئولیتی پیدا کردید، حالا نیرو فردا می‌خواهد بجنگد در شرایطی که حتی مطمئن باشد شهید می‌شود. این نیروها از کجا باید بیایند؟ چطوری در دهه ۶۰ نیرویی تربیت می‌شد زیر نظر فرماندهانی که خودشان از نیروهایشان هم زاهدتر و ساده‌زیست‌تر بودند، هم آگاه‌تر و عالم‌تر بودند، هم شجاع‌تر و فداکارتر، هم کم‌خورتر و کم‌خواب‌تر بودند. یعنی ما آن زمان اصلا در دل و ذهن‌مان هم نمی‌توانست بیاید که این کسی که فرمانده ماست، مسئول گردان است، مسئول تیپ است، مسئول لشکر است این‌ها از ما تنبل‌تر هستند، این‌ها از ما ترسو‌تر هستند، این‌ها از ما مرفه‌تر هستند، رفاه‌زده و مرفه‌تر هستند، این‌ها موقع خطر ما را می‌فرستند جلو خودشان نمی‌آیند. همه ‌چیز برعکس بود. من از هفت- هشت تا عملیات، کاملا خاطراتی که دارم این است که هرکس مسئول‌تر بود، فرمانده‌تر بود، خطرپذیرتر بود و کمتر از همه راحت‌طلب و دنبال امکانات شخصی بود.

من یک بار دیگر هم عرض کردم، البته خود شما این‌ها را می‌دانید ضمن این‌ که من می‌خواستم توصیه کنم خاطرات این فرماندهانی که شهید شدند، زندگی‌نامه‌هایشان، شیوه‌های عملیاتی آن‌ها را باید ببینیم این‌ها چه‌جور آدم‌هایی هستند. اصلاً ما به عنوان یک آدم معمولی بسیجی وقتی منطقه می‌رفتیم، وقتی این فرماندهان‌مان را می‌دیدیم می‌فهمیدیم جبهه، جهاد، مجاهد، رزمنده یعنی چی؟ مثلا بچه‌ها می‌خواهند بعد از سه ماه مرخصی بروند، بعد می‌دیدی فرمانده‌ات مثلا ۹ ماه است خودش نرفته است. غذا می‌آوردند، امکانات می‌آورند، اول نگاه می‌کند همه نیروها بخورند، تهش اگر چیزی ماند خودش بخورد! یا میوه چیزی می‌آوردند، همه بخورند، میوه پوسیده‌ای چیزی تهش می‌ماند، خودش برمی‌داشت. همین رفقا بودند یا نه یک دفعه عرض کردم - ما با این دوستان قبلا جلسه داشتیم- این قضیه فرمانده پایگاه را به شما گفتم که اول آموزش به بچه‌ها گفت مسئولیت نظافت دستشویی‌ها با من است! ایشان شهید شد، مفقود شد در کربلای چهار، سال‌ها بعد هم استخوان‌های او را آوردند. ولی بچه‌ها عاشق او بودند. هرجا خاکریز شکاف برمی‌داشت، بچه‌ها می‌ترسیدند، بعضی‌ها فرار می‌کردند یا دیگر جرأت نمی‌کردند بالای خاکریز بیایند، این‌ها خودشان می‌آمدند. یعنی بچه‌ها احساس می‌کردند این‌ها به این حرف‌هایی که به ما می‌زنند، خودشان بیش از ما معتقد هستند و صادق هستند. حالا این باعث می‌شد که حالاتی در بچه‌ها از لحاظ نرم‌افزاری به وجود آمد که باعث شد قوی‌ترین صف‌های رزمی و عملیاتی را تشکیل بدهند. یک به ده با دست خالی بجنگند و نگه دارند. ما افسر عراقی که در خیبر بچه‌ها اسیر کردند، ولی در خاکریز بچه‌ها را دید زیر گریه زد. گفت شما همین تعداد هستید؟ بچه‌های این‌طرف یک مشت بچه با سلاح و کلاش و آرپی‌جی. گفت ما دو تا سپاه می‌خواهیم در جاده بصره- بغداد، سپاه العماره و بصره می‌خواهند به هم دست بدهند. شماها همین بچه‌ها سه شبانه ‌روز است که نگذاشتید. ما فکر کردیم اینجا چه خبر است؟ چقدر نیرو است؟ چقدر سلاح است؟ بعد آمد این‌طرف خاکریز، دید شهدا افتاده‌اند، بدن بچه‌ها تکه‌تکه شده، مجروح‌ها افتاده‌اند. سلاح فقط همین کلاش و آرپی‌جی است. سلاح سنگین بچه‌ها دوشکا بود. او گریه کرد. گفت صدام در ۲۰ کیلومتری پشت خط خودش فرماندهان تیپ‌ها و لشکر‌ها را می‌گوید صد متر باید جلو بروی. تو باید صد متر بروی. یعنی به صد متر هم راضی شده است. و الا تیرباران می‌کند. افسرها را تیرباران می‌کنند. گفت ما اینجا همین الان ده – بیست برابر شما هستیم. هلیکوپتر از بالا می‌زد، آن هواپیمای قارقارک بود می‌زد. بمباران شیمیایی بود. از سه طرف در محاصره، پشت سر باتلاق بود. توپخانه‌ها می‌زد، تانک مستقیم می‌زد. این خاکریز و جاده‌ای که دو متر ارتفاع داشت به نیم متر کمتر رسید. از بس زدند. زمین خشک را از بس زدند، آب جوشید، کلا گِل شده بود. بچه‌ها عقب نمی‌رفتند. ما این را می‌خواهیم. این ما را نجات می‌دهد. الان که الحمدلله موشک‌هایی داریم که این آخرین موشکی که ساختند گفتند در دنیا فقط ما داریم و یکی دو تا کشور آمریکا و روسیه؛ و اصلا نمی‌شود جلوی آن را گرفت، نمی‌شود روی هوا آن را زد و می‌گوید سه هزار کیلومتر این‌طرف اتاق بزنم یا آن‌طرف اتاق؟ ما چه وقت از این چیزها داشتیم؟

سخت‌افزار ما الحمدلله خیلی پیشرفت کرد. بسیج بین‌المللی تشکیل شد. امام(ره) آن موقع گفت بسیج ۲۰ میلیونی، هسته‌های مقاومت، هسته‌های حزب‌الله در سراسر جهان باید تشکیل شود، سنگرهای کلیدی جهان را باید فتح کنیم. و الان شده است، یعنی اتفاق که افتاد، جنگ جهانی سوم بلکه چهارم بود. جنگ جهانی سوم جنگ خود ما بود که از بیست - سی کشور اسیر گرفتیم. این جنگ جهانی چهارم بود و این ادامه همان جنگ بود. همان‌هایی که آن موقع با ما می‌جنگیدند اینجا در سوریه و عراق و یمن و این‌ها با ما جنگیدند. این‌که چه نیرویی، چون قرآن را معمولا اول جلسه می‌خوانیم، طَیَّبَ اللّهُ و این‌ها را هم می‌گوییم، بعد به عنوان یک امر مقدس که انشااللّه ثواب کرده باشیم رد می‌شویم. در حالی که آیات قرآن آدرس است، یعنی آموزش است،‌ برای آموزش آمده نه برای ثواب، که بخوانیم ثواب ببریم یا تبرک کنیم. ثواب و تبرک هم دارد. آن‌ها هدف نزول وحی نیستند آن‌ها نتیجه و فواید آن است. قرآن همین اتفاقاتی که الان دارد می‌افتد را به ما گفته است. پادزهرش را هم گفته است. شهادت‌طلبی و جهاد که اگر این نباشد، تمام موشک‌های دنیا را هم داشته باشیم، ما شکست می‌خوریم.

شهادت‌طلبی و روح جهاد، مجاهدپروری. امام(ره) مجاهدپروری کرد که بچه شانزده ساله ۴۰- ۵۰ کیلومتر در عمق وقتی دید محاصره شده، گفت که حالا چی می‌شود؟ گفتیم تا ۱۰ دقیقه دیگر ما را می‌زنند و همه کشته می‌شویم! عوض این که بترسد، گفت در این ۱۰ دقیقه یک نمایشی بدهم که خدا کیف کند. یک بچه شانزده ساله این حرف‌ها را زد و یک ربع بعدش شهید شد و عقب نرفت. گفتم اگر اینجا مجروح شوی کسی نیست تو را عقب ببرد، روی من حساب نکن من نمی‌توانم تو را عقب ببرم! به هوای من نباش! گفت کی به هوای توست؟!

در جنگ احزاب، این دسته‌بندی که قرآن کرده است را دوستان خواهش می‌کنم دقت بفرمایند. خواندید، می‌دانید برای ثواب هم خواندید ولی حالا از بُعد آموزشی به این آیات نگاه کنید. فرض کن اصلا ثواب ندارد. ثواب‌های آن را ول کن الان آموزش است. می‌فرماید نیروهایتان را طوری تربیت کنید که با هر سختی و خطری که پیش می‌آید، ایمان‌شان بیشتر بشود.

در جنگ احزاب وقتی که بزرگ‌ترین حمله دشمن علیه اسلام، بزرگ‌ترین لشکرکشی جزیره‌العرب تا آن موقع اتفاق افتاد و بیش از ۱۰ هزار نیرو، همه کسانی که خودشان قبلاً با هم اختلافی بودند با هم متحد و مؤتلف شدند، ائتلاف کردند. اصلا جنگ احزاب هم برای همین است چون تمام احزاب، همه جناح‌ها با هم متحد شدند. یعنی از مشرک بت‌پرست تا یهودی تا منافقین پشت جبهه، کسانی که هیچ ‌وقت عقیده نداشتند و تظاهر می‌کردند مسلمان هستند. تظاهر می‌کردند قبول دارند. یک چیزهایی را قبول داشتند ولی واقعیت قضیه را قبول نداشتند. همه این‌ها با هم برای اولین بار که خودشان با هم دعوا داشتند با هم متحد شدند. بزرگ‌ترین محاصره مدینه اتفاق افتاده است. بزرگ‌ترین خطر تا آن موقع، اصلاً بعد از آن هم دیگه... این دیگر بزرگ‌ترین خطری بود که برای اسلام پیش آمده است. تاکتیکی هم که به کار بردند تاکتیک ایرانی بود که سلمان آموزش داد. خندق؛ که جنگ خندق می‌گویند به همین دلیل است. که گفت ما وقتی که جمعیت چند برابری به یک دژ یا شهری حمله می‌کنند و تن به تن در دشت نمی‌شود جنگید، تعدادشان زیاد است. ما کانال خندق می‌زنیم و آن بخش‌هایی که نیروی سواره‌اش می‌توانست سریع بیاید، آنجا را می‌بندیم. جای دیگر که کوه و صخره و درخت و جنگل و این‌هاست، می‌شود جلوی آن‌ها را گرفت. اینجا که نمی‌شود خندق می‌کَنیم. جالب است وقتی نیروی دشمن به خندق رسیدند یکی از آن‌ها گفت که این جنگ‌های نامردی به سبک ایرانی‌هاست. ما در عرب این‌جوری جنگی نداریم که بروی پشت یک سوراخ بکنی بروی آن پشت قایم بشوی. این‌ها کار ایرانی‌هاست! که وقتی سلمان به پیامبر گفت این‌جور وقت‌ها ما این‌ کار را می‌کنیم پیامبر فرمودند این شیوه خوبی است. شما برو آموزش بده. گروه‌های ده نفری تقسیم بشوند. آموزش بده چه‌جوری خندق‌ها را بکنند. و اختلاف شد سلمان جزو کدام گروه باشد، پیامبر فرمودند سلمان جزو تیم من است و خودشان هم برای کندن خندق رفتند، فرماندهی یعنی این. در تحریم غذا کم بود بیشترین گرسنگی‌ها برای خود پیامبر بود. از همه رزمنده‌ها ایشان گرسنه‌تر بود. که یک وقتی حضرت فاطمه یک کف دست نان آوردند به ایشان بدهند، گفتند برای کسی نیست؟ فرمودند نه این را خودم برای حسن و حسین درست کردم این مقدارش را به قصد شما درست کردم. وقتی پیامبر نان را در دهانشان گذاشتند، گفتند این اولین لقمه‌ای است که پدرت بعد از سه شبانه‌روز دارد می‌خورد. این می‌شود فرمانده! بعد از سه شبانه‌روز این اولین لقمه نان است که دارد می‌خورد که رزمنده‌ها در محاصره، در خندق، تحریم، گرسنه، سرد. این‌ها یک وقت نگویند که فرماندهان ما دارند می‌خورند و می‌خوابند و زیر کولر هستند و کنار بخاری نشسته‌اند، دارند به ما دستور می‌دهند!

وقتی این خطر عظیم پیش آمد که تقریبا همه مطمئن شدند کار تمام است. بدترین تحریم، سخت‌ترین محاصره، عظیم‌ترین لشکر. پشت جبهه هم آدم دارند. از جلو و پشت آدم دارند. می‌فرماید وقتی این صحنه را دیدند، همین رزمنده‌ها، مسلمان‌ها دو دسته شدند. یک عده‌ای گفتند دیدی کلاه‌مان را برداشت. هی گفت «إِن تَنصُرُواْ ٱللَّهَ یَنصُرکُم نَصْرٌ مِّنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ». حالا رسیدیم اینجا حالا چه‌کار کنیم؟ کو خدا؟ دیدی کلاه‌مان را برداشت. شعارهای مفت. وعده‌های مفت، حرف‌های مفت. خب حالا بیا ببین! حالا می‌خواهی چه‌کار کنی؟ تمام شد دیگه. منافقین هم هی از پشت چه می‌کردند؟ آی! آمده‌اند الان می‌آیند، جبهه را ول کنیم، بروید هرکس مراقب زن و بچه خودش باشد. الان می‌روند زن و بچه‌هایتان را اسیر می‌کنند، تمام شد. سقوط کردیم، براندازی شد. رژیم پیامبر سقوط کرد. هرکس برود به فکر خودش و زن و بچه خودش باشد. «ما وعدنّا الله ورسوله الا غرورا». خدا و رسولش هر دو دروغگو بودند. این‌ها که این حرف را زدند بعضی از رزمنده‌ها بودند، بعضی از مسلمان‌ها بودند که این حرف را زدند. منافق نبودند. آدم‌هایی که این‌جور وقت‌ها، وقتی پیروز می‌شوی از همه بلندتر جشن می‌گیرند، سر و صدا می‌کنند. وقتی شکستی پیش می‌آید یا خطر و تهدیدی است، زود یا فرار می‌کنند یا حتی به دشمن ملحق می‌شوند. می‌روند می‌گویند ما با این‌ها نیستیم. بقیه را هم می‌ترسانند.

همین صحنه را قرآن می‌فرماید که یک عده‌ای دیگر از رزمنده‌ها و مجاهدین دیدند، گفتند «هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ». دیدی خدا و رسولش به ما راست گفتند؟ این همان وعده الهی است. چه‌جوری است که یک صحنه را دو گروه دیدند، یک عده می‌گویند دیدی دروغ گفتند؟ یک عده می‌گویند دیدی راست گفتند؟ این خیلی چیز مهمی است که قرآن این دو تا دسته را کنار هم می‌شمارد، می‌گوید مشکل اصلی اینجا بحث نرم‌افزاری است. بحث عقیده و اندیشه و انگیزه است. چقدر نیروی مؤمن و مجاهد تربیت کردی؟ وگرنه همه‌شان مسلح در جبهه آمده بودند با دشمن بجنگند. ولی این‌ها که مثل هم نیستند. قرآن می‌فرماید نیروهایتان را تربیت کنید که وقتی جبهه جنگ، خطر، تهدید، تحریم، محاصره، خطر شکست و شهادت هرچه بیشتر می‌شود «مَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَانًا وَتَسْلِیمًا» ایمان این‌ها بیشتر می‌شود. بیشتر تسلیم حق می‌شوند. قرآن می‌گوید این‌جور فرماندهان و مجاهدانی می‌خواهیم.

از تعداد دشمنانشان نترسند. اصلا نگویند آن‌ها چند نفر هستند، ما چند نفر هستیم. «مَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَانًا وَتَسْلِیمًا» هرچه خطر بزرگ‌تر شود، ایمان این‌ها بیشتر می‌شود. این‌ها انقلاب را پیروز کردند، جنگ و انقلاب را این جور آدم‌ها پیروز کردند. یکی از شهدای خراسان بود روی مین رفته بود جانباز بود. یک سال تقریبا بیمارستان، از عملیات خرمشهر، همین‌طور بیمارستان، عمل جراحی، باز خوب نمی‌شد، باز جراحی، وسط‌هاش هم منطقه می‌آمد دیگه ولش کرده بود. موقع عملیات آمده بود ایشان تخریب لشکر بود. نزدیک عملیات یکی دو شب به عملیات سر نماز می‌لنگید. این حدیث قدسی است که می‌گوید «من طلبنی وجدنی و من وجدنی...». این حدیث را من اولین بار از ایشان شنیدم. خیلی هم چسبید. که خدا فرموده است هرکس صادقانه دنبال من باشد، من را پیدا می‌کند. هرکس پیدا کند، من را می‌شناسد. هرکس من را بشناسد، من را می‌خواهد. هرکس که من را بخواهد، «من أحبنی» به یک عشق ساده اکتفا نمی‌کند. «عشقنی». محبت عشق می‌شود و دیوانه من می‌شود. بعد هرکس که عاشق من بشود، من عاشقش می‌شوم. «من عشقنی عشقتُه». عاشق هرکس بشوم او را می‌کشم. خداوند می‌فرماید هرکس عاشق من بشود من هم عاشق او بشوم، جانش را می‌گیرم برای خودم. «قتلته». یعنی شهیدش می‌کنم. «و من قتلته فعلیّ دیتُه». هرکس را من بکشم و جانش را بگیرم، دیه او با من است. دیه‌اش را خودم باید بدهم. بعد می‌فرماید: «و أنا دیتُه». دیه‌اش خودم هستم. خودم را به او می‌دهم. این حدیث به این قشنگی را ایشان شب عملیات بود، گفت و بعد گفت که برادران امشب داریم خواستگاری می‌رویم. ببینیم عاشق هستیم، ببینیم او عاشق ما می‌شود؟ از بین ما چه کسانی را می‌پذیرد می‌برد؟ یک‌جوری حرف زد، منتهی عملش هم همین‌جوری بود. واقعا ترس ماها ریخت، گفتیم امشب برویم ببینیم کدام‌یک از ما را می‌پسندند. حالا ما را که برگشتیم، خودش را پسندیدند. آن شب ایشان هم شهید شد و مفقود هم شد و جنازه‌اش ماند. شاید جزء همین‌هایی باشد که می‌آورند.

قرآن کریم می‌فرماید اولا این‌که «ما زادهم إلا إیمانا وتسلیما». یعنی ایمان و تسلیم آن‌ها هی بیشتر می‌شود. هرچه مشکلات و خطرها و فداکاری‌ها بیشتر می‌شود، این در ضمن نشان می‌دهد ایمان و تسلیم هم مراتب دارد، و پلکانی است. یعنی از این آیه معلوم می‌شود که این‌جوری نیست که آدم‌ها یا مؤمن هستند یا بی‌‌ایمان هستند. نه. یا تسلیم حق هستند یا تسلیم حق نیستند. نه. «زادهم» یعنی پلکانی است. یعنی برای ایمان هزاران پله هست پله پله قوی‌تر یا ضعیف‌تر می‌شود. این‌جوری نیست که یا خوبی یا بدی، یا سیاهی یا سفیدی. ما خاکستری هستیم. باید هی متمایل به سفید بشویم. این معنی آیه کریمه است.

می‌فرماید این‌هایی که وقتی دیدند اوضاع خیط و خراب است، و گفتند تمام شد از بین رفتیم، اسلام شکست خورد. آنجا به جای این‌که بترسند، شک کنند و بگویند که دیدی کلاه‌مان را برداشتند، آنجا محکم‌تر از قبل، ایمان‌شان بیشتر شد.

و آیه «فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ». یعنی از این استفاده می‌کنیم آن نیرویی که دهه شصت سلطنت را سرنگون کرد، آن همه گروه‌های گروه‌ک‌های ضد انقلاب را، بزرگ وحشی‌ترین تروریسم جهان را شکست داد، از پس جنگ هشت ساله برآمد، سیاهی لشکرها نبودند. این‌جور آدم‌هایی بودند که قرآن می‌فرماید. هیچ ‌وقت کل ملت در هیچ صحنه‌ای نیستند. در طول تاریخ هم نبودند. زمان پیامبر هم این‌طور نبود. کثیف‌ترین آدم‌ها تا شریف‌ترین آدم‌ها در مردم هستند. هم دزدها و کلاه‌بردارها و جنایتکارها و بی‌ناموس‌ها و این‌ها هم جزو ملت هستند، هم پاک‌ترین و باتقواترین و شریف‌ترین آدم‌ها این‌ها هم جزو ملت هستند. همیشه یک عده‌ای که اکثریت نیستند ولی مؤمن هستند و فداکار هستند و پاک هستند این‌ها جلو می‌روند، خط‌ها را می‌شکنند، هزینه می‌دهند، بعد ملت‌ها می‌آیند از فداکاری‌های آن‌ها بهره‌شان را می‌برند. و این طبیعی هم هست. زمان انبیا هم همین بود. مگر زمان سیدالشهدا کل ملت ضد حسین بودند؟ مگر با یزید بودند؟ ابدا این‌طور نبود. اکثر مردم امام حسین را دوست داشتند ولی نیامدند. نمی‌آمدند. به قول امام(ره) یک تعبیر قشنگی داشت، گفت اکثر مردم خدا را قبول دارند ولی به خدا اعتماد ندارند. خیلی جمله قشنگی است. خدا را قبول دارند. به هرکس می‌گویی خدا را قبول دارد، می‌گوید بله من خدا را قبول دارم. خدا هست؟ بله هست. ولی امام می‌گفت به خدا اعتماد ندارند. می‌گویند نمی‌شود با ریسمان خدا توی چاه رفت! یعنی آن وعده‌هایی که داده اگر حرف او را باور کنی، کلاهت پس معرکه است! باید بگویی بله خدا، شما را هم قبول داریم ولی حالا... هم فرمانده و هم نیرو باید با این نگاه باشند اگر این‌طور بود مثل نهضت انبیاء پیروز می‌شویم و الا شکست می‌خوریم.

ببینید ما نه از آمریکا قوی‌تر هستیم، شاید هم قوی‌تر هم نشویم، نه از شوروی که سقوط کرد. شوروی بزرگ‌ترین ارتش جهان را داشت. نصف کره زمین دستش بود. شوروی قبل از آمریکا سفینه فرستاد می‌خواست مریخ برود. ولی فروپاشید. با این‌که بمب اتم داشت، بزرگ‌ترین ارتش جهان را داشت، سخت‌افزاری‌اش کامل بود. می‌گفت مشکل شما اقتصاد نیست، مشکل اصلی شما نرم‌افزار است. کسی که پایش جای محکمی نیست، نرم‌افزار توحیدی ندارد، برای چه باید مقاومت کند؟ شعارهای سوسیالیستی و رهایی خلق‌ها و مبارزه با سرمایه‌داری می‌دهید در حالی که خود شما از همه سرمایه‌دارها دزدتر شدید. یک آدم مادی اصلا نمی‌تواند برای بقیه فداکاری کند. اگر این کار را بکند، احمق است. اگر کسی مادی باشد و فداکاری کند، خودش را برای بقیه به خطر بیندازد! و برای همین هم فروپاشید.

حالا غرب نمی‌گوید ما هدف معنوی و انسانی داریم. می‌گوید ما لیبرال، سرمایه‌دار، چپاولگر هستیم، همین هست که هست! شرق می‌گفت که ما می‌خواهیم ملت‌ها را از دست سرمایه‌داری و استثمار رها کنیم. شعار برابری می‌داد، شعار حقوق زحمت‌کشان می‌داد، مبارزه با ستم اقتصادی. آدم مادی نمی‌تواند این حرف‌ها را صادقانه بگوید. چنان‌که نگفتند. اول انقلاب بودند، بعد خودشان استکبار شدند. همه انقلاب‌های شرق و غرب همین‌طور بودند. کمونیست‌ها، انقلاب روسیه، انقلاب ضد ظلم بود، خودش بعد شد ظالم. انقلاب فرانسه ضد ظلم سلطنت بود، بعد خودش شد ظالم. یعنی مسئول آن شد ناپلئون که سه تا قاره را به آتش و خون و جنایت کشید. ما هم اگر حواسمان نباشد همین‌طور می‌شویم.

آیه ۲۳: این آیه مشهوری که «مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَهَدُوا ٱللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُۥ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا». خیلی آیه امروزی و هر روزی است. این آیه را گفتند در مورد آن‌هایی که شهید شدند در مورد حمزه و جعفر هست. حمزه سیدالشهدا و جعفر بن ابی‌طالب برادر حضرت امیر که در جنگ با رومی‌ها شهید شد. می‌گویند «وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ» در مورد حضرت امیر بود که هم اخوی‌اش و رفقایش و هم‌رزم‌هایش شهید می‌شدند. حضرت امیر در هر عملیاتی منتظر بود شهید بشود، بعد یک وقتی آمد به پیامبر گفت مگر شما به من نفرمودید که تو شهید می‌شوی؟ خب این همه عملیات پشت عملیات می‌شود هنوز شهید نشدم! آنجا حضرت رسول(ص) به حضرت امیر می‌گویند که چقدر برای شهادت آماده‌ای؟ ایشان می‌گویند صحبت از آمادگی نیست، صحبت از انتظار است. اشتیاق است. من عاشق شهادتم، منتظر آن هستم نه این که آماده هستم. فرمودند تو شهید خواهی شد. منتهی نه در جبهه. می‌گویند این «وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ» در مورد حضرت امیر است.

عرض من این است. اگر بخواهیم این انقلاب ادامه پیدا کند، هم رزمنده‌هایش، هم از آن‌ها مهم‌تر فرمانده‌هانش، باید این‌جوری باشند وگرنه شکست می‌خوریم. مطمئن باشید شکست می‌خوریم. ممکن است همین جمهوری اسلامی با همین قانون اساسی باشد، ولی دست دشمنانش بیفتد. همان‌طور که حکومت اسلامی در صدر اسلام رهبر اسلام آن یزید شد. با این‌که حکومت بود، اسم اسلام که بود، براندازی که نشد. حکومت اسلامی پیامبر براندازی نشد. ماهیت آن عوض شد. یزید رهبر جهان اسلام شد. الان هم این کار ممکن است. این‌جوری نیست که ما نشویم! این انقلاب که از انقلاب پیامبر که درست‌تر و بهتر نیست، آن زمان اتفاق افتاد. اگر این ملاحظات قرآنی نباشد این اتفاق دوباره می‌افتد.

آیه می‌فرماید همه مؤمنین این‌جوری نیستند «مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِینَ». یک عده‌ای این‌جوری هستند. این هم باز جالب است. یعنی همه کسانی که شعار می‌دهند، حرف‌های انقلابی و حساب حزب‌اللهی می‌زنند، همه آن‌ها این‌جوری نیستند. یک بخش آن ادا است، یک بخش آن عادت است، یک بخش آن ریاکاری است. یک بخش آن نان و شغل و امکانات است ولی آدم‌های خوبی هم هستند. لذا قرآن می‌فرماید: «مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ». یک عده‌ای از شما این‌طور هستند نه همه‌تان. که چی؟ «صَدَقُوا مَا عَهَدُوا ٱللَّهَ عَلَیْهِ». صادق هستند. اولا صحبت یک پیمان با خداست. یک پیمان با خدا که قرآن می‌فرماید وقتی مؤمنی که ایمان می‌آورد این شعار «لا اله الا الله» را می‌دهد. در واقع با خداوند پیمانی بسته است که من این حرف‌ها را باور دارم و تا آخرش هستم. می‌فرماید خیلی‌ها در دنیا مؤمن نیستند، ادعایی هم ندارند. مشرک هستند، کافر هستند. خودشان می‌گویند نداریم.

کسانی که می‌گویند قبول داریم روی همه این‌ها هم حساب نکنید. «مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِینَ». یک عده‌ای‌شان این‌طور هستند. «صَدَقُوا». این‌ها راست می‌گویند، صادق هستند. «مَا عَهَدُوا ٱللَّهَ عَلَیْهِ». آن پیمانی که همه با خدا بستند و پای آن نمی‌ایستند، یک عده‌ای از شماها پای آن پیمان تا آخر می‌ایستند. یعنی فرصت پیش می‌آید پس می‌زنند. صادق هستند، پای آن حرف‌ها می‌ایستند. ته خط شهادت است، اسارت است، جانبازی است، مشکلات است، فحش می‌خورند. قرار نیست در دنیا راحت زندگی کنند. اینجا استراحتگاه نیست، هتل نیست. اینجا راحت نیست. اینجا جای مسابقه است. «فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ». یک عده‌ای به آن نذر خونینی که کردند وفا کردند رفتند. یک عده‌ای «وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ». آن‌هایی که مانده‌اند هم منتظر شهادت هستند. نمی‌گویند دیگه جنگ و شهادت تمام شد، ما برویم مثل بقیه زندگی کنیم. نه. «وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ» منتظر هستند یک اتفاقاتی بعدا پیش می‌آید این‌ها شهید بشوند. این‌ها هم به حرف خودشان عمل کنند. «وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» این هم اشاره به کسانی است که قبلا آدم‌های فداکاری بودند، در دهه شصت مجاهد و یک میلیمتری شهادت و آدم‌های پاکی بودند، بعدا کم‌کم ناپاک شدند. کسی که چند سال در جبهه جنگیده است، باید ده بار شهید می‌شده، اما بعد از جنگ، دهه هشتاد، دهه هفتاد، دهه نود رشوه‌خور شد، به دشمن پناهنده شده است.

می‌فرماید باز این هم که یک عده‌ای‌تان به صحنه می‌آیند، یک عده‌ای شهید می‌شوند، و عده‌ای هم منتظر هستند. باز این هم همه شما نیستید. بعضی‌ها هستند که سال‌ها فداکاری کرده‌اند و می‌کنند. اما بعد سر مسئله پول، شغل، کینه، سر مسئله عیاشی، راحت‌طلبی، سر مسئله ریاست که من می‌خواستم فلان جا رئیس بشوم، چرا او رئیس شد، من نشدم و... زمینه‌چینی می‌کنید و خودتان را آماده می‌کنید برای این که تغییر کنید. قرآن می‌فرماید این‌ها همان کسانی هستند که «وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا». این‌ها عوض نشدند. جنگ تمام شد اما نه برای این‌ها. این‌ها تا آخر عمرشان، ولو دیگر جنگ نبود، این‌ها مجاهد بودند. ببینید این آیه چه تعریف‌هایی می‌کند. اگر بتوانیم یک صدم این‌جور آدم‌هایی باشیم، هم اینجا پیروز می‌شویم مثل دهه شصت، هم آن عالم که اصلش آن‌طرف است. بمیریم یک چند روزی بیشتر کسی به یاد ما نیست. فامیل‌های نزدیک، خانواده‌ات، زنت، بچه‌ات، داداشت، ننه‌ات، بابات. یک‌کم گریه می‌کنند، یک‌کم یک مجلسی می‌گیرند و عکست را به دیوار می‌زنند، چند بار هم سر قبرت می‌آیند بعد اصلا انگار نبودی! فقط گاهی هر چند وقتی یک خاطره‌ای راجع به تو تعریف می‌کنند. مثلاً مهمانی است می‌گویند یادت می‌آید فلان؟ هر هر هر! اصلا روی مردم حساب نکنید، روی هیچ ‌کس حساب نکنید. تنها هستید. تنهای تنها هستید. همه ما تنها هستیم. دور و بر ما شلوغ هم باشد، هزار نفر هم باشیم، تنها هستیم. بازی این سر و صدا و این توهمات را نخورید که ما مشهوریم!

قرآن می‌فرماید ما شما را یکی‌یکی به دنیا آوردیم. شما را تنها به آن عالم می‌بریم و شما را تنها برخواهیم انگیخت. دوباره از گورهایتان بیرون خواهید آمد. و شما باید پاسخ اعمال خودتان را بدهید. کسی شما را کمک نمی‌کند. تو هم نمی‌توانی به کسی کمک کنی. تنهای تنها هستید. دوباره صدای پیامبران را شنیدند و این بچه‌ها ایمان آوردند.

می‌فرماید آن‌هایی که خودشان را به سختی می‌اندازند و اهل خطر و فداکاری هستند، آماده جهاد هستند، این‌ها صادق هستند. بقیه که حاضر نیستند موقع خطر فداکاری کنند، صادق نیستند. کاذب هستند. یا کمتر صادق هستند. یک عده‌ای قبلا شهید شدند، بقیه‌شان هم فکر نکردند تمام شد. منتظر هستند.

شهید همدانی. ایشان در جلسه برای شهدا بود. به ایشان گفتم که آقای همدانی دیگه دوره شهادت تمام شد. امثال ما و شما پیر شدیم. ما دیگه در بیمارستان با سرم و این‌ها می‌میریم. دیگر مرگ سرخ نیست، از این به بعد مرگ زرد است! روی تخت بیمارستان است! ایشان مثل این ‌که مثلا یک کسی فحشی چیزی به او داده است این‌جوری برگشت خیلی جدی گفت نخیر، اصلا هم این‌طوری نیست. ما باید شهید بشویم. ما شهید می‌شویم. به نظرم ایشان چند هفته بعدش هم شهید شد.

شهید قاسم سلیمانی نقشه‌ کشیده بود که نباید با مرگ طبیعی برود. این چه مرگ قشنگی بود. «فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ». نَحْبَ، یعنی یک پیمان مرگبار. پیمان مرگ. مثل این‌که یک نذری می‌کنید که خطر دارد به آن نحب می‌گویند. «فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُۥ». یک عده از مسلمان‌ها و رزمنده‌ها هم بودند «یَودوا لوْ أَنَّهُمْ بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ» وقتی محاصره سنگین شد، به این نتیجه رسیدند که کار تمام است. شکست خوردیم «یَودّوا». این‌ها آرزو کردند «لَوْ أَنَّهُمْ بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ». ای کاش ما اصلا در شهر نبودیم. جزو این‌ها نبودیم. کاشکی وسط بیابان با این شترچران‌ها آنجا بودیم. کاشکی ما وسط خطر نبودیم. کاشکی ما با این‌ها نبودیم. کاشکی قبلاً حساب‌مان را از این‌ها جدا کرده بودیم. الان که آن‌ها می‌آیند شکست می‌خورند بعد ما چه‌کار کنیم؟ گیر افتادیم!

این آیه «وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ» را سیدالشهدا در کربلا هرکدام از شهدا که می‌آمدند خداحافظی کنند که بروند برای شهادت، سیدالشهدا این آیه را برایشان می‌خواندند. یعنی شما برو، شهید شو. ما هم پشت سر داریم می‌آییم. ما به شما ملحق می‌شویم.

از این آیه این را می‌فهمیم هم آن موقع هم الان. حتی اصحاب پیامبر و رزمنده‌ها همه در یک سطح نبودند. حتی این‌ها که به جبهه آمده بودند مثل هم نبودند. الان هم نیستند. همین الان هم هرکس یونیفرم سپاه و عبا عمامه دارد مثل هم نیستند. لحظه خطر پیش بیاید، بعد معلوم می‌شود چه خبر است. یقین کنید شکست خوردید مثل جنگ احزاب. یعنی بگویند کار تمام شد. آن وقت معلوم می‌شود چه کسی کیست. آن لحظه‌ای که باید از جان، مال، آبرو، اموال، امکانات خودت بگذری یا نگذری، سر آن دوراهی‌ها معلوم می‌شود. لذا قرآن می‌فرماید همه این‌طور نیستند. با نسل بعدتان حرف بزنید. بگویید تا نسل بعد تربیت بشود. هرکس صادق‌تر است، فداکارتر است. هرکس کمتر فداکاری می‌کند، کمتر راست می‌گوید. این هم از این آیه می‌فهمیم.

همه شما با خدا پیمانی بستید. هرکس گفته و می‌گوید من مسلمان هستم، پیمانی با خدا بستی. به خدا خیانت نکنید. شهید نشدن ولی منتظر شهادت و آماده شهادت بودن، مثل شهید شدن است. این هم باز از این آیه می‌شود فهمید. یعنی این‌جوری نیست که بگوییم ما شهید نشدیم معلوم نیست لیاقت نبوده و... نه. شهید زنده‌اند.

قرآن می‌فرماید کسانی هستند شهید زنده هستند. یعنی هر لحظه آماده شهادت هستند و دارند فداکاری می‌کنند، خودشان را به خطر می‌اندازند. این‌ها مثل شهدا هستند. چون این‌ها هم منتظر شهادت هستند. و دیگر این ‌که شهادت برای صدر اسلام نبوده است. چون زمان انقلاب، بعضی از شیعه‌های لندنی می‌گفتند که این شهید و جهاد و این‌ها برای همان موقع بوده است، دیگه این‌ها برای الان نیست. قرآن می‌فرماید که نه. باب شهادت بازِ باز است. شهادت، جهاد، فداکاری هیچ‌ وقت انقضای تاریخ ندارد. و این «وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» است.

خیلی از این‌هایی که الان به دشمن ملحق شدند، پناهنده شدند، در رادیوها و تلویزیون‌های آن‌ها صحبت می‌کنند، یکی از رفقا می‌گفت این‌ها ۱۰- ۱۵ نفر هستند که دائم علیه امام، انقلاب، شهدا، جنگ صحبت می‌کنند، اسم این ۱۰- ۱۵ نفر را هم برای من برد. گفت این‌ها که در VOA و BBC صحبت می‌کنند اغلب‌شان، مشهورهایشان این‌ها قبلاً یا جزو مسئولین بودند، وزیر بوده، وکیل بوده، دزدیدند، خوردند، یا می‌خواستند بخورند، یا یک شغلی می‌خواستند ندادند، یا اصلا یک جایی مثلاً به او ظلم شده است، آمده است انتقام از کل اسلام بگیرد. اسم‌ةای آنان را هم یکی یکی گفت. همین اینترنشنال دبیرش که دارد مسئول کارهای اینترنشنال که کارهای آن‌ها را می‌کند می‌دانید چه کسی است؟ معاون وزیر ارشاد دوره خاتمی بود، اسم او رمضانپور است. این معاون وزیر ارشاد این مملکت بود. یعنی چند سال کل فرهنگ و ارشاد کشور دست این آدم بود. الان او سردبیر اینترنشنال است. تمام این جنایاتی که در آنجا می‌کنند دست این بوده! حالا بعضی‌ها در این حد خائن می‌شوند، بعضی هم نه به دشمن ملحق نمی‌شوند. می‌گوید دیگه بس است! ما در انقلاب زندان رفتیم، در جبهه هم ۱۰ بار شهید شدیم دیگه! بس است دیگه! خود ما هم می‌خواهیم زندگی کنیم. حالا این حرف خوب نیست ولی حالا خیلی بد هم نیست. ولی بدترش این است که می‌گوید می‌خواهیم زندگی کنیم، یعنی انتقام بگیرد! می‌گوید دهه شصت ما آن همه زحمت کشیدیم، تهش هم که چیزی گیر ما نیامد! بالاخره زن و بچه داریم، عروس داریم، داماد داریم، زندگی داریم، ما هم ویلا می‌خواهیم، ما هم سفرهای تفریح خارج می‌خواهیم، ما هم آدم هستیم. ما هم دو- سه تا زن دیگر جوان‌تر می‌خواهیم. آن موقع دهاتی بودیم، فقیر بودیم، یک زن همین‌جوری به ما دادند، حالا پولدار شدیم مشهور شدیم حالا یک زن یا چندتا زن بهتر هم می‌شود داشته باشیم!

مثل این سعد بن ابی‌وقاص که رزمنده بزرگ فاتح اسلام بود، سر قضیه علی و معاویه و این‌ها گفت من بی‌طرف هستم. این‌ها دعواهای داخلی ما کار خودمان را کردیم. بعد هم که داریم می‌میریم. من نه با شما هستم، نه با علی بیعت کردم. من بی‌طرف هستم، کاری ندارم. من اصلا دیگه سیاسی نیستم. می‌خواهم بروم عبادت کنم، زندگی‌ام را بکنم. بعد رفت کنیزهای خوشگل گرفته بود. چندتا ویلا، می‌رفت آنجا با این کنیزها نماز شب می‌خواند! گفت من آخر عمری دیگه با سیاست کاری ندارم. شما سر دنیا با همدیگر بجنگید. من دیگر حوصله ندارم. ما کارهایمان را کردیم. من ۱۰ بار باید شهید می‌شدم. ایران را هم من فتح کردم، کجا من جنگیدم. بس است دیگه! شما خودتان با همدیگر دعوا دارید. ما دیگه حوصله این کارها را نداریم. ما رفتیم دیگه یک کم زندگی کنیم!

کسانی که در دهه پنجاه، انقلابی‌های صادق بودند، بزرگ بودند، واقعا آدم‌های شریفی بودند. در دهه شصت خیلی فداکاری کردند. در دهه هشتاد، نود، ۱۴۰۰ بی‌دین شده و به دشمن ملحق شده است! یا مسائل مالی، خودش، بچه‌هایش، عروس، داماد، نوه، همه این‌ها هرجا می‌توانند پنجه می‌اندازند یک چیزی بخورند! این که قرآن می‌فرماید «وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» یعنی شهادت‌طلب بودند. منتظر شهادت هم بودند. آن موقع صادق بودند اما «بَدَّلُوا تَبْدِیلًا». بعد عوض شدند. می‌گوید آن‌ها صادق هستند که حتی اگر شهید نشدند، عوض نشوند. همان خط را ادامه بدهند. مثل همین امثال سلیمانی و مثل شماها.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته


هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha